در دلواپس ترين غروب زندگي
از پنجره ي كوچك اتاق شب را به تماشاي تو ايستادم
و من هر شب ، شب را
به انتظار ديدن
قدم زنان تكرار مي كنم
برای تو مینویسم برای تو مینویسم از اعماق احساسم
مینویسم تا بدانی تپش قلبم در سینه به خاطر توست
برای تو مینویسم که بدانی تو بودی ان یگانه عشقی که
در لابه لای خرابه های قلبم لانه کرد.و از انها گلستانی
جاودانه ساخت.برای تو مینویسم تا بدانی دوریت برای من
مثل دوری ماهی از اب است و دوری کبوتر از اسمان
برای تو می نویسم دیگر از عشق وجودم
با فریادی خاموش که در لابلای هیاهوی عشق
گم شده.برای تو مینویسم ای عزیز دوست داشتنی
ای بهترینم.ای همه زندگیم.
دوستت دارم .
دوگلدان تادیوار
دودریا تامیز
دونفس تاسیگار
دوصندلی تا دیدار
دوفصل تاتخت
دوبادتابرگ
دومسافرتاکفش
دوایستگاه تاشب
دودرخت تاگنجشک
دوخیابان تاصبح
باران
.
.
.
باران
سرصحبت را پنجره ها بازمی کنند
ذهن ناودان خالیست


